*******به سرزمین عشق خوش آمدین *******








|
خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست |
در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست |
|
بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم |
من با تمام جانم پر بسته و اسيرم |
|
اين رشته تا دم مرگ هرگز گسستني نيست |
عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست |
|
به نام خدای عاشقا |

![]()
با تو مي روم،با تومي روم اي طلوع سبز
مي روم ،مي روم با تو
به صبح رويايي شعر
و بر دشت وسيع صميميت
خواهم غلتيد
و تو را در ايينه شبنم علف هاي بي ريا
خواهم جست با تو
با تو مي رسم اي سپيده ي مطلق
مي رسم ، مي رسم با تو
به لحظه رنگين پريدن
و پَرِ نو ابرهاي پاك را
احساس خواهم كرد
و تو را
در نقطه باراني بي تابشان
خواهم يافت
با تو
با تو مي تپم اي نبض سرخ زيستن
مي تپم
مي تپم با تو
در قلبي از تبار عشق
و در نهايت رهايي
از بي حاصلي انديشه ام
خواهم ماند
و تو را
در استانه سجده ام به خاك
خواهم فهميد
آه،اي معناي واژه سكوت اي لطيف
من تو را ، از چهار فصل ، مي بويم ،
و صداي نفسهاي هميشگي ات را ، كه چه گرم ،
از ژرفاي من عبور ميكنند
با هر ثانيه از زمان خواهم شنيد
سلام امروز خیلی حالم گرفته نمیدونم چیکار کنم آخه طاقت این زمین خاکی رو ندارم دوست دارم برم یه جای دور دور جایی که باعشقم سر کنم و زیر گنبد کبود غیر از من و عشقمو خدا کسی نباشه یه جایی مثل همون بالا که میبینید یعی میشه ای کاش میشد
الانم دوست دام بزنم بیرون برم برم یه جایی که اصلا راه رو گم کنم و اگه حتی خیال برگشتن هم به سرم زد راه رو بلد نباشم که بر گردم
خوب ولی دور از واقعیت و غیر ممکنه
به هر حال این سرزمین خاکی هر چی که هست باید باهاش ساخت و کنار اومد ولی من میگم ما تا اونجا که میشه باهاش کنار اومدیم ولی اون کنار نمییاد و با من لج میکنه
کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام خود را
با تومی گویم
کلید خانه ام را
در دستت می گذارم
نان شادی هایم را
با توقسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
برزانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟
روز مبادا
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !
|
عشق يعني........ |
|
|
عشق يعني سرزمين پاك من عشق يعني لحظه بيداد من عشق يعني ليلي و مجنون شدن عشق يعني وامق و عذرا شدن عشق يعني مسجد الاقصي من عشق يعني كودك فرداي من عشق يعني كلبه دل ساختن در قمار زندگي جان باختن عشق يعني چشمهاي پر ز خون درد و غم يكجا بهم آميختن عشق يعني دردهاي بيشمار گريه كردن, سوختن, افروختن عشق يعني كعبه اسرار من عشق يعني مخزن الاسرار من | |
عشق را در چشمانم میخواندی
اما هیچگاه آن را نمی دیدی
تا آن هنگام ........... آن هنگام که
چشمانت را بستی و من برای اولین بار بوسیدمت
آری .......... آری
حالا دیگر بی اختیار میگریستی و
با نگاهت میگفتی که عشق را دیده ای.... عشق را دیده ای

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی
دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی
ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی
مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی
ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی
ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی
دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری
بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی
جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی

زندگي زيباست ؛ نه در رويا
بوسه زيباست ؛ نه براي هوس
پرنده زيباست ؛ نه براي قفس
دوست داشتن زيباست ؛
نه براي لمس کردن ؛ براي حس کردن
پس بدون چه کسي تو رو دوست داره ؛
بخاطره خودت ..
